از در دفتر خدمات مشترکین مخابرات می روم داخل. در مقابل متصدیان پاسخ گویی دفتر می ایستم. دارم با یکی از آنها حرف می زنم که بغل دستی اش که پسر جوانی است، می گوید: خانم حجابت رو رعایت کن. دست می برم طرف شالم و می بینم که تقریباْ افتاده بوده و متوجه اش نبوده ام.رویم را به طرفش بر نمی گردانم. قبض تلفن را می گیرم. می آیم بیرون. دارم نوک ناخن انگشت اشاره دست راستم را می جوم، شاید از لج دیکتاتوری گسترده ی نفس گیر، که مردی که از رو به رو می آید برای اینکه متلکی انداخته باشد می گوید:دستت رو بیار از دهنت بیرون. رد می شوم. پول تلفن را واریز می کنم. بر می گردم به مخابرات. باید بروم این بار به باجه ی همانی که تذکر داده بود. سرش شلوغ است. قبض پرداخت شده را می گیرم به سمتش، سرش را می آورد بالا. آرام می گوید اگر ناراحتتان کردم ببخشید. لابد منتظر است که چیزی بگویم تا توضیح دهد که اگر همچین تذکری نمی داد فلان طور و بهمان طور می شد. اما من هیچ چیزی نمی گویم. تنها شانه ام را می اندازم بالا و لبخندی می زنم انگار که بخواهم بگویم که چه اهمیتی دارد؟
می آیم در خیابان. گریه ام گرفته است از دیکتاتوری گسترده ی نفس گیر!
